سيد محمد باقر برقعى

3366

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

دل بيدار بگو با عاشقان هركس وصال يار مىخواهد * بود ممكن و ليكن زحمت بسيار مىخواهد چو اشك سرخ و رنگ زرد و آه آتشين نبود * مگو از عاشقانم ، عاشقى آثار مىخواهد طمع دارى درآيى در صف عشّاق زين غافل * كه مست از بادهء منصور گشتن دار مىخواهد ز دنيا و ز عقبى هر دو بايد چشم پوشيدن * هرآن كس در محبّت لذّت ديدار مىخواهد مگر در خواب بينى روى جانان را كه اين دولت * دل بيدار بيش از ديدهء بيدار مىخواهد توان بر خرمن خورشيد و مه آتش زدن امّا * دلى آتشفشان و آه آتشبار مىخواهد اگر خواهى به محشر پيش جانان سرخ‌رو باشى * در اينجا اشك سرخ و زردى رخسار مىخواهد به هر ميدان ز هر كارى چه در دنيا چه در عقبى * توان گوى سعادت برد ، امّا كار مىخواهد به غير از عاشقى هر كار كردى در جهان « مفتون » * براى هريكى ، يك‌عمر استغفار مىخواهد تربت تربيت كارى كه عندليب خوش‌آواز مىكند * فرياد مىكند كه گلم ناز مىكند نالم از آن كه نالهء جانسوز عندليب * با گل در معامله را باز مىكند پوشيده نيست عشق ، و ليكن به يار خويش * عاشق به چشم هم شده ، ابراز مىكند بندد به خويش زلف سياهش به جادويى * هر عاشقى كه يار ز سر باز مىكند با سحر ، معجزه نشود جمع ، پس ز چيست ؟ * چشم تو سحر و ، خنده‌ات اعجاز مىكند ؟ « مفتون » ز تربت همدان تربيت گرفت * سعدى اگر كه فخر به شيراز مىكند